مينويسم از هر چه كه دوست دارم.
ساعات ایکی بورا اهر بیزیم امیز
چند روزی است که به ولایتمان آمده ایم.فعلا هستیم تا ... آنقدر دلمان برای هوای شهرمان برای خیابانهای آرام و خلوت شبش و نم نم باران پاییزی اش تنگولیده بود که در این چند روزه تا میتوانستیم در شهر چرخیدیم و تا میتوانستیم نفس عمیق کشیدیم و ریه هامان را با هوای اهر مان پاکسازی کردیم بلکه عوض این چند ماه دوری در آید(الحق که end-eگورممیش میباشیم.) نتیجه اش هم شد سرما خوردگی شدید و الان هم که در حال تایپیم گلومان آتش گرفته و میسوزد اما علیرغم اصرار خانواده خیلی برامان افت دارد که از راه نرسیده و صرفا بخاطر یک سرماخوردگی ناقابل دکتر برویم.میشود آخر سوسول بازی.(آنوقت بچه محل ها چه میگویند.)نا سلامتی ما بچه قره داغیم.چای یارپیز(پونه)بخوریم خوب میشویم.
به جهت سهمیه بندی استفاده از کامپیوتر هم فعلا محدودیت نت گردی داریم تا همان .... درج شده در چند سطر قبلی.لذا در همین جا از کلیه عزیزانی که برامان کامنت گذاشته اند ممنونیم.الریز وار السون.جان ساغلیغی آرزیلیرام هاموزا
حله لیه
پ ن 1 :آنقدر سفت و سخت ایستادیم در برابر سرماخوردگی که "قویروغون آتدی بلینه قویدی گتدی"
پ ن 2 :اخبارساعت 23استان دو نوجوان بخت برگشته دانش آموزاز یکی از روستاهای ورزقان را نشان میداد که در راه بازگشت از مدرسه به روستایشان در بهمن گرفتار شده و متاسفانه.....روحشان شاد.آه داغ دیدگانشان دامنگیر.
هرچند مادرمان اعتقاد دارند که" قسمتدن آرتیغ یماغ اولماز" و سرنوشت هر کسی از قبل تعیین شده است اما ما معتقدیم "بیر اجل وار بیر اجل معلق".ما خودمان در دوران دانشجوییمان هر هفته که از تبریز به اهر برمیگشتیم در مسیر "گویجه بل" شهادتین خود را میگفتیم و برای شادی روحمان فاتحه مان را میخواندیم واگر زمستان بود و به تاریکی شب میخوردیم مراسم شام غریبانمان را هم خودمان برای خودمان برگزار میکردیم.
پ ن ۳ :فکر میکنیم این همه وقتی که برای مثلا مرمت گذاشته اند اگر صرف ساختن یک اهر جدید در آن سوی گویجه بل میکردند الان احداثش کامل شده بود!
امروز از آن روز هاست.فرق دارد. هوا بهتر است. زندگی لذت خاصی دارد.احساس میکنیم اتفاق خاصی قرار است رخ دهد.خبر خوبی خواهیم شنید.با شنیدن زنگ اس ام اس شیرجه میرویم سمت گوشی.برادرمان است:-با دیدن هر * یک سوت بزن * * *
.
.
دیدی سه سوته سر کارت گذاشتم.
اه اه بی مزه .حالمان گرفته میشود.میرویم سراغ ایمیلمان با کلی سلام و صلوات و نذر بیست دقیقه نت گردی اضافی!و بعد از اینکه جانمان در میرود یاهو جان میگیرد.اینباکسمان 4 تا پیام دارد سه تایش تبلیغاتی است و آن یکی هم پیامی فسیل شده از همسفر زندگیمان که 4 ماه پیش که مسافرت بودیم برامان فرستاده است.سری به وبلاگ میزنیم.سه تا نظر داریم.دو تایش را فت و فراوان در وبلاگها دیده ایم تبلغاتی اند حال خواندنش را نداریم.سومی هم عکس یک پرنده است و زیرش نوشته آپم بدووووووووووووووووووووووووووبیا. والبته که ما با این سرعت نخواهیم دوید.
زنگ تلفن خوشحالمان میکند.اما همان هم کلام همیشگی و همان حرفهای همیشگی با مادرمان.
با پیامک های ذخیره شده قدیمیمان خود را مشغول میکنیم.گوشی همسفر زندگیمان را هم چک میکنیم.کلا دو تا پیام میابیم.آخر معمولا صندوق پیامهایشان را خالی میکنند. اولی:مهندس لطف میکنی نتیجه تست رو برام بفرستی.
دومی را هم خودمان فرستاده بودیم: سلام.اومدنی نون بگیر.
اه اه .کاسیب تر از ما میباشد.
تلویزیون را زیر و رو میکنیم.مهپاره که نداریم.از یک تا 8 و از 8 تا یک.جز ململ و میز گرد و میز مربع و میز با شکل و شمایل فانتزی برنامه دیگری ندارد.خبرهای شبکه خبر هم ته کشیده گویی و دارند گزارشهای چهار پنج روز قبل را برای n مین بار پخش میکنند.خبر خاصی نبوده ظاهرا و ملالی نیست جز همین انتظار بیخود که از این زندگی تکراری داریم.
بی ربط نوشت: بیچاره عربها چه معنی دارد آدم در زبانش (گ چ پ ژ) نداشته باشد.تلفن همراه ما هم عرب است و این حروف را ندارد و ما از این حیث کلی اذیت میشویم. همین عید چنین نوشتیم: زندکیتان به زیبایی کلستان ابراهیم و باکی جشمه زمزم.دیدیم خیلی بیخود شد از گوشی همسفر زندگیمان چند تا گ وپ وچ برای خودمان ارسالیدیم.وگرنه باید قید خط زیبای پارسی را میزدیم و فینگیلیش مینگاشتیم.
سلام حاجی.شنیدیم دوباره رفته بودی مکه.زیارت قبول.راستی دفعه چندمته؟دوم ، سوم ، چهارم ،.......؟
شنیدیم چند مرتبه هم با اهل وعیال سوریه رفتی.کربلا هم که رفتی.بابا ایول.دیگه سفرنامه زیارتیت کامله .القاب هم که ردیف:مشدی وکربلایی وحاجی.کم وکسری نداری از این نظر شکر خدا.
فقط حاجی یه سوال؟خدا گفته هر وقت پولتون زیادی کرد پاشین بیاین خونه من؟
یه چیزی بگم بهت برنخوره ها.باور کن خدا فقط دفعه اوله که از دیدنت خوشحال میشه و رسم مهمون نوازی رو به جا میاره.دفعه دوم میگه ا باز که این اومد.یه ذره سرد تر تحویلت میگیره.دفعه سوم دیگه حالش از دیدنت بهم میخوره.میگه آخه آدم حسابی این مال و منالی که بهت دادم خرج سفر نیست که.دادم دست دو تا فقیر بیچاره رو بگیری نه اینکه دم به دقیقه پاشی بیای خونه من.
حاجی حج اول واجبه قبول.
اما حج دوم همون رضاست.پسر همسایه دیوار بدیوار یمینتو میگم.داره 35 سالو پشت سر میذاره.اما بقدری سختی و فشار زندگی فشردتش که موهای سرش سفیدتر از موهای سر تو شده.آخه دیگه خجالت میکشه بشینه سر سفره باباش. داره به این فکرمیکنه که اگه یه 6-7 ملیون جور میکرد یه پراید میخرید و باهاش مسافر کشی میکرد.اینجوری دیگه راحت و مطمئن میتونست بره خواستگاری دختر داییش زهرا که 8 ساله منتظرشه.
حج سوم رعنا خانومه . دو کوچه پایینتراز شما تو زیر زمین نمور یه خونه فرسوده و قدیمی داره با دختر دو سالش زندگی میگذرونه وتنها گذران زندگی دو نفرشون بافت تابلو فرشای یکی از حجره های شماست که در ازای بافت هر فرش ملیونی شما 90 تومن دستمزد ناقابل بهش میدین.
دستاشو دیدی تا حالا؟نه خوب نامحرمه.چی میگم من.حالا عیب نداره تا مچ دست که حروم نیست.این سری یه نگاهی بهش بنداز.اونوقته که شاید از دیدن نوک انگشتای استخونیش که راه راه و چروکیده شده و بند بند های انگشتاش که بد فرم تر و ضخیم تر از انگشتای دست توشدن دلت به رحم اومد.9ماهه که شوهرش به خاطر 5 ملیون زندونه.
حج چهارم خیلی هم دور نیست.احمد برادر زنت که 6 ساله عروسی کرده و بچه دار نشدن.دکترا گفتن با آی وی اف احتمال بچه دار شدنشون هست.اما خب چند ملیونی خرج داره.دیدی نگاه های حسرت بار راضیه خانم زنشو.که چه جوری به بازی کردن بچه ها نگاه میکنه. تا حالا چند بار خانمت پیش خودت گفته طفلی داداشم.اجاقش کور شد گذاشت رفت با این زن گرفتنش.نگاههای شماتت بار خونواده زنت رو که دیگه حتما دیدی.شده پای درد دل برادر زنت بشینی.خداییش مردا که دیگه خصلت های خاله زنکی ندارن که.
دیدی حاجی.خرج هر کدوم از اینا خیلی کمتر از هزینه حج و سوغاتیش و مهمونی های باشکوهیه که صرفا جهت پوز زنی اقوام و آشنایان و در آوردن چشم حسود برگزار میکنین.البته ما که بخیل نیستیم. آلاه داهادا چوخ السین.گوتورن گوتورسون گوتور میینین گوئزی چیخسین دوشسون اووجونا.
پ ن: یه روز قبل عید قربان رفته یه گاو خریده قد گودزیلا آورده بسته تو حیاط خونش.مردم از صداش تا صبح نتونستن بخوابن.بعد ذبح هم هر چی گوشت خوب و فیله و راسته وماهیچه و دل و جیگر ویا کباب کرده خورده یا چپونده تو فریزرش. استخوناشو با پیه و قیویر زیویرشو میفرسته برا همسایه هاش.(آلاه قبول ائلسین)!
بعدا نوشت:دانلود شعر محکمه الهی با صدای آقای خلیل جوادی(بی ارتباط با موضوع نیست) . من با اینترنت ذغالی تونستم تو ۸ دقیقه دانلودش کنم.

عید قربان ، تجلی پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک
چند تا سیب زرد و موز و نارنگی و لیمو شیرین برداشته و مشغول شستن میشویم.همسفر زندگیمان ندا میدهد:میوه میاری دو سه تا هم هویج بیار لطفا!
چند تا سیب قرمزو موز و پرتقال رو مبذاریم توی ظرف.همین که میخوایم در یخچال رو ببندیم گوجه فرنگی ها رو میبینیم که برامون چشمک میزنن.دو تا هم گوجه اضافه میکنیم و مشغول شستن میشیم. همسفر زندگیمان نگاهی به گوجه های داخل ظرف می اندازند و می فرمایند از کی گوجه فرنگی وارد جامعه میوه ها شده؟
و ما پاسخ میدهیم که اطلاع دقیقی نداریم اما مطمئنیم که سالها قبل از هویج.
پ ن ۱:از نظر ما سیب و از نظر همسفر زندگیمان موز میوه محسوب نمیشوند .خوردن روزانه این دو برایمان چنان عادت شده و ضروری که خوردن نان.
پ ن ۲ :خداییش میوه ها قبلا ها که بچه بودیم خیلی خوشمزه تر بودن .الان هر چی میوه میخوریم به طعم و خوشمزگی اون میوه ها نمیرسه.گاها گویی کاغذ میجویم.نمیدانیم مشکل از میوه های امروزی است یا از خود امروزیمان.
همینجوری نوشت:
- آقا تن ماهی شیلانه دارین؟
- شیلانه؟ بله داریم.شیلتون هم داریم که کیفیتش خوبه.از کدوم بدم؟
- همون شیلانه لطفا
.....
میرویم خونه .در یخچال رو باز میکنیم تا وسایلو بذاریم تو یخچال. میبینیم تن نه شیلانست و نه شیلتون.!!!!
بعدا نوشت:لطفا یکی بگه جایگاه این :دی کجاست.مثلا آخر همین جوری نوشت فوق میتوانستیم استفاده کنیم یا نه؟فقط کنجکاو شدیم ها نه اینکه خوشمان آمده باشد.(کم سواتیمان را به سواد بالایتان ببخشایید)
در آستانه سفر رییس جمهور به تبریز تلویزیون برنامه ای داشت اندر نتیجه سفرهای قبلی.
بازسازی دبیرستان نواب صفوی و احداث مدرسه شبانه روزی خلیج فارس و احداث سیلوی سی هزار تنی و آبادانی روستای یاغبستلوی اهر از جمله نتایج مثبت این سفرها عنوان شدند.
یادمان است در اولین سفر جمله یا بهتر است بگوییم شعاری با این عنوان مطرح میشد:
هر جوان ............ همانند هر جوان تهرانی بایست از امکانات برخوردار باشد.و قسمت.............. در شهر های مختلف آذربایجان شرقی نام آن شهر را به خود اختصاص میداد و بیچاره جوانان خوش خیال و مثبت بین چه هیجانات و خوشحالی و سوت و کف که درنمیکردند.
حال آیا مدرسه نوابی که سالیان سال از سن فرسودگیش میگذرد حقش نبوده که بازسازی شود یا مثلا احداث یک مدرسه شبانه روزی در شهری مانند اهر که پذیرای دانش آموزان بسیاری از روستاهای اطراف است خیلی کار شق القمری است.و همچنین احداث سیلویی که به گفته مسئول امر برای شانزده یا هفده نفر شغل ایجاد کرده یعنی خیلی اشتغالزایی.
روستای یاغبستلو را هم تا جایی که ما اطلاع داریم اکثرا طوایفی محدود از همان روستا زمینهای اجدادیشان را با هزینه خودشان آباد کرده اند.حال ممکن است هر شخصی با خرید زمین از این روستا که بمراتب از اهر ارزانتر است و از طرفی فاصله بسیار کمی تا اهر داردو با استفاده از وام خانه اش را احداث کند. حال استفاده از این وامها و ساخت و ساز و آبادانی این روستا ربطی به این سفر ها دارد آیا؟
پ ن ۱:اگر کسی امکانات و اشتغالزایی بخصوص برای جوانان در این چند وقته دیده به ما هم اطلاع دهد شاید ما بیخبریم
پ ن ۲:مجبورین بچه های طفل معصوم مدرسه ای بخصوص روستایی رو مجبور کنید تشکر کنند.
پ ن ۳ : اهر کلی پیشرفت کرده و ما خبر نداشتیم
براي تفريح هم كه شده سري به اين سايت ميزنيم.
با پاسخ به سوالات نتيجه ميگيريم كه ما تا سال 2067 يعني 58 سال ديگر زنده ايم.و همسفر زندگيمان تا 48 سال بعد.
همسفر زندگيمان مطابق معمول با شوخي ميخواهد ما را از حال و هواي مرگ!در آورد.اما ما ته دلمان خالي ميشود.وقتي به مرگ خودمان كه نه به رفتن همسفر زندگيمان فكر ميكنيم.
و باز از خدا ميخواهيم كه ما را با چنين امتحان سختي نيازمايد.
هميشه وقتي با اين افكار درگير ميشويم ياد مادرمان مي افتيم.
هنوز 50 سالش نشده بود كه پدرمان او رابراي هميشه تنها گذاشت و رفت. و او چه محكم و استوار در اين 16 سال مانند كوهي پشتمان ايستاد.با دلي به بزرگي دريا قايق هاي كوچك زندگي ما را به ساحل امني رساند و در اين سالها فقط و فقط خودش دانست كه بي پدرم بر او چه گذشت.
مادر عزيزم بياد دارم كه با گذشت چندين سال از پر كشيدن پدرم وقتي از مدرسه برميگشتم ميديدم كه با وجود داشتن جارو برقي با جاروي دستي خودت رو مشغول تميز كردن خانه كرده اي تا بلكه قدري بيشتر بتواني در خلوت و سكوت نيم ساعته خانه(كه فاصله رفتن و آمدن بچه ها به مدرسه بود) برايش گريه كني.چنان با سوز و "نيسگيلي" ميخواندي كه متوجه آمدنم نميشدي.
آغلارام آغلار كيمي
دردیم وار داغلار کیمی.
خزان اولوب تؤکوللم.
ویرانه باغلار کیمی
با همان صداي حزينت و گريه اي كه با شعرت مي آميخت از نبود مادر و خواهري ميگفتي كه براي برادرش اشكي بريزد :
ننن يوخ سنه لاي لاي دييه
باجين يوخ سنه لاي لاي دييه
لاي لاي دييرم سنه لاي لاي
لاي لاي يورقونوم لاي لاي
واين لاي لاي آخر رو چنان با سوز و درد ميكشيدي كه نفست براي لحظاتي كم مي آمد و سكوت و هق هق دوباره
و من در دنياي كوچك خود فقط از سوز صداي حزن آلودت و نه آگاهي از عمق غمي كه در سينه داشتي اشك ميريختم.و لحظاتي بعد بچه ها را صدا ميزدي تا ببيني از مدرسه آمده ايم يا نه و من لحظاتي بعد خود را نشان ميدادم.ميدانستم كه اشكهايت و گريه هايت مختص پدر است هر چند چشمان پف آلوده از گريه ات را هيچوقت نميتوانستي پنهان كني.دوست نداشتم حرمت اين تنهايي ات را بشكنم.
گريه كن مادرم گريه كن...
اين عكس رو سيزده بدر امسال گرفته بوديم.يادش بخير.
واقعا نميدانيم براي خودمان زندگي كنيم يا براي مردم دور و برمان.
وقتي با لبخند حرف ميزنيم متهم ميشويم به ساده لوحي.جدي صحبت ميكنيم محكوم ميشويم به غرور.وقتي پوشش مان رنگين است ميشويم يونگول و وقتي سنگين است كتي(دهاتي).آراسته باشيم ميشويم جلف و در غير اينصورت افسرده .
كم حرف ميزنيم ديلسيز آغيزسيز ميباشيم و زياد حرف ميزنيم وراجيم.حد وسطي هم وجود ندارد. چون در اين حالت هم متهم ميشويم به بي خيالي و بي بخاري و در باغ نبودن و هزار مارك و برچسب ديگر.
مجبوريم وقتي به مطب پزشكمان در قلهك ميرويم يك جور لباس بپوشيم تا پيش مريض هاي ديگر كم نياوريم و وقتي به همان دكتردردرمانگاه واقع در فلان بيمارستان دولتي فلان محل مراجعه ميكنيم طوري لباس بپوشيم كه زير نگاه هاي سنگين مردمانش له و خرد و خمير نشويم.بالاخره تكليفمان چيست؟خودمان باشيم يا نه؟
اكونوميست اعلام كرد:نرخ بيكاري ايران امسال به 12.9 درصد افزايش مي يابد.(سه شنبه ۱۲ آبان ۸۸ -با*زا*ر كار)
مطمئنين؟فكر نميكنيم آمارتان درست بوده باشد ها.يك تجديد نظري بكنيد بدك نيست.ميدونيد كه "تا سال 1383 در نمونهگيريهاي مركز آمار شاغل به كسي اطلاق ميشد كه در هفته مورد بررسي دو روز مشغول به كار بوده باشد اما از سال 1384 به اين سو در تعاريف مركز آمار براي تعيين نرخ بيكاري شاغل به كسي اطلاق ميشود كه در هفته مورد بررسي حداقل يك ساعت كار كرده يا به دلايلي به طور موقت كار خود را ترك كرده باشد". احتمالا اشتباهي تو آمار پيش اومده مگه ميشه اينهمه بيكار داشته باشيم؟ قصد جسارت نداريم ها.ولي واقعا ديگه خيلي افت داره يه نفر تو اين جامعه پيدا شه كه تو هفته اقلا يه ساعت ناقابل كارو فعاليت اقتصادي نداشته باشه.
تازه اين همه كار ريخته تو بازار.داد زن و تراكت پخش كن و رمال و نوازنده هاي دوره گرد(منظورمان گدا نيستا اين فرق فوكوله) و .... *حالا هي دولت بگه به اندازه نصف بازنشسته هامون در هر سال نيروي جديد استخدام ميكنيم. بي خيال بابا*.تازه يه سر به مترو ها بزنين.خيالتون از بابت اشتغال دخترا هم راحت ميشه.خيلي هاشون هنوز دانشگاهشون تموم نشده شغل دارن.سنگين هم نيست متناسبه باهاشون . فروش بدليجات و شكلات و دستمال فال و ........برا روحيه شون هم عاليه.
پس اينهمه بيكار از كجا اومدن؟مگه اينكه مثل ما انقدر خنگ باشند كه نتوانند براي خودشان هفته اي يك ساعت كار دست و پا كنند!!!!.
پ ن ۱:بيكارها به دل نگيرند .ما خودمان اند بيكاريم.
پ ن ۲:حالا چرا نگفته اند ۱۳ درصد. چون در آن صورت غير واقعي بنظر مي آمد.در حقيقت ۰.۹ اينانديرماسي ميباشد.
احوالات كنونيمان را فقط اين شعر مشيري ميتواند بيان كند:
دردی اگر داری و همدردی نداری
با چاه آن را در میان بگذار!
با چاه!
غم روی غم اندوختن دردیست جانکاه!
گفتند این را پیش ازین اما نگفتند
گر همرهان در چاه افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فریاد کن.
آه!
شمالي بود.اندر باب كشت برنج و فروش با قيمت عادلانه و... سخن ميراند.يك تسبيح دانه درشت مردانه سياه رنگ دستش بود و مدام روسري لبناني و چادرش را مرتب ميكرد.قيافه اش مهربان بود و صميميتي در آن موج ميزد.
به زناني كه دور و برش بودند ميگفت كه برنج هاشمي كاشت خودشان را به قيمت 2600 ميفروشد اما خيالش راحت است كه مديون كسي نيست .جنسش بنجل نيست.همين كه خريداران راضيند براي دنيا و آخرتش كافي ست.از اينكه از پيش نماز مسجد پرسيده كه آيا با وجود حلقه تنگ در دستش كه احتمالا با آب وضو زيرش خيس نميشود وضويش قبول است يا نه.از اينكه حج و ساير سفرهاي زيارتي را رفته و ديگر از اين نظر آرزويي در دل ندارد جز رضايت خدا.از اينكه هدفش در دنيا فقط جلب رضايت مردم است و لاغير.از اينكه مسلمان و ارمني نداريم همه انسانند و برابرند و ديندار.هي ميگفت و ميگفت.دمي هم كه ساكت ميشد تا نفسي تازه كند دانه هاي درشت تسبيح را يكي پس از ديگري با ذكري كه ما فقط متوجه صداي سوت زدن ميشديم پس ميزد.همزمان با اينكه او را زير دوربين داشتيم مي انديشيديم كه ما واقعا چقدر برايمان رضايت دور و بريهامان ارزش دارد.و او دوباره ميگفت و ميگفت و ما همچنان مي انديشيديم و تامل ميكرديم در گفته هايش.چهار نفر پيرزن را كه بعد خودش نوبت داشتند جلوتر انداخت و گفت شما يك خدا بيامرزي نثار مادرم و پدرم كنيد كافي است.و ما همچنان شيفته اخلاقش.خانمي كه قبل ما بودند سبزي را گرفتند و رفتند حال نوبت ما بود.
-آقا يك كيلو سبزي قرمه يك كيلو آش
-دخترم اين نشدا اون قبلي ها پير بودن مريض بودن شما چرا؟
با لبخند هميشگيمان كه شايد از سر كم خوابي و بيحوصلگي كمرنگ هم هست ميگوييم بعد اون خانم نوبت من بود.
-در هر حال خوب نيست حق مردم را بخوريد.
-خانم من نوبتتمه.بچم هم خوابه الان بيدار ميشه و واويلا.
يكدفعه ورق برميگردد.رو به فروشنده و با صداي بلند ميگويد:آقا حق نداري به اين خانم سبزي بدي و گرنه من ترازوتو ميشكنم.مغازتو رو سرت خراب ميكنم.من همونقدر كه خوبم ده برابرش هم در مقابل حق خوري بدم.
ماتمان ميبرد.خواب از سرمان ميپرد.با تمام وجود سوز سرما را حس ميكنيم.و او همچنان داد ميزند:اومده نوبت مردم رو گرفته لااقل يه معذرت خالي هم نمي خواد.و او ميتوپد و ميتوپد.نگاهش ميكنيم.چقدر گوشت تلخ است.فتنه از چشمانش ميريزد.
آرام بهش ميگوييم:من عمرا از شما معذرت بخوام.نوبت منه ميخواستي 4 نفر رو جلوتر راه نمي انداختي.ديگر بقيه ش برامان مهم نيست.خشم و ترس و نفرتي كه در دلمان لانه كرده بصورت لرزش دست نمود پيدا ميكند.سبزي مان را برميداريم و پولش را ميدهيم و راهي خانه ميشويم.
واي برما ها.واي بر ما هايي كه از مسلماني همين تسبيحش را ميشناسيم و نه انسانيت را و نه اخلاقيات را.
واي برما
واي